SHATTERED GUARD
ساعت دقیقاً شش صبح بود که شارلوت با صورتی که از بیخوابی و حرصِ خالص گر گرفته بود، وارد باشگاه شد. بوی عرقِ مانده و تندیِ اسپریهای خوشبوکننده که سعی داشتند بوی باشگاه را بپوشانند، حالش را بد میکرد. جونگکوک درست وسط سالن بود؛ بدون پیراهن، با بدنی که قطرات عرق روی پوست برنزه و عضلانیاش مثل الماس میدرخشید، با قدرتی وحشیانه به کیسه بوکس ضربه میزد. هر ضربهی او، صدای تکان خوردن زنجیرهای فلزی کیسه را به دنبال داشت، صدایی که در گوشهای شارلوت مثل ناقوس مرگ بود.
شارلوت کنار دیوار ایستاد و کیفش را با حرص روی زمین کوبید. جونگکوک، بیآنکه نگاهش کند، ضربهای چرخشی و مرگبار به کیسه زد و ناگهان متوقف شد. نفسی عمیق کشید، با پشت دست عرق پیشانیاش را پاک کرد و چرخید. نگاهش که به شارلوت افتاد، گوشهی لبش به شکلی عصبی و تحقیرآمیز بالا رفت.
با قدمهای بلند و سنگین به سمت او آمد. شارلوت عقب نرفت؛ با همان چشمهای سرد و پر از تنفر، مستقیم در چشمان سیاه و درندهخوی او خیره شد.
جونگکوک درست مقابلش ایستاد. بوی مردانهی تندش، ترکیبِ عرق و خشم، فضای اطراف شارلوت را پر کرد. جونگکوک با لحنی بیحوصله و طلبکار پرسید:
«خب… اسمت چیه؟ نمیخوام موقع صدا کردنت بگم “اون دختره ی پررو”.»
شارلوت حتی پلک هم نزد. تنفرش از این مردِ از خود راضی، حالا به او شجاعتی میداد که خودش هم باور نمیکرد. با پوزخندی که دقیقاً کپیِ پوزخندِ جونگکوک بود، جواب داد:
«اسم خودت چیه، دلقک؟ قبل از اینکه اسم منو بپرسی، اول برو یاد بگیر چطور با یه آدم درست حرف بزنی.»
سکوتِ سنگینی در باشگاه حاکم شد. پسرانی که در حال تمرین بودند، ناخودآگاه کارشان را متوقف کردند. جونگکوک برای لحظهای ماتش برد. چشمانش از تعجب گشاد شد و بعد، خندهای کوتاه، خشک و ترسناک از گلویش خارج شد. او یک قدم دیگر جلو آمد، طوری که شارلوت مجبور شد سرش را کمی عقب ببرد تا فاصلهشان حفظ شود.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با انگشت اشاره، به آرامی چانهی شارلوت را گرفت و صورت او را کمی به بالا هدایت کرد. نگاهش طوری بود که انگار دارد یک کالا را بررسی میکند، نه یک انسان را.
زمزمه کرد: «دلقک؟ جالبه. تا حالا کسی جرئت نکرده بود اینطور با من حرف بزنه.»
سپس نگاهش را روی صورت شارلوت چرخاند و با صدایی که حالا سردتر و برندهتر شده بود، ادامه داد:
«اگه اسمی نداری که به دردِ باشگاه بخوره، خودم برات انتخاب میکنم. چون اینجا جای اسمهای فانتزی نیست.»
شارلوت چانهاش را با تندی از دست او بیرون کشید. «من به لقبِ تو نیازی ندارم!»
شارلوت کنار دیوار ایستاد و کیفش را با حرص روی زمین کوبید. جونگکوک، بیآنکه نگاهش کند، ضربهای چرخشی و مرگبار به کیسه زد و ناگهان متوقف شد. نفسی عمیق کشید، با پشت دست عرق پیشانیاش را پاک کرد و چرخید. نگاهش که به شارلوت افتاد، گوشهی لبش به شکلی عصبی و تحقیرآمیز بالا رفت.
با قدمهای بلند و سنگین به سمت او آمد. شارلوت عقب نرفت؛ با همان چشمهای سرد و پر از تنفر، مستقیم در چشمان سیاه و درندهخوی او خیره شد.
جونگکوک درست مقابلش ایستاد. بوی مردانهی تندش، ترکیبِ عرق و خشم، فضای اطراف شارلوت را پر کرد. جونگکوک با لحنی بیحوصله و طلبکار پرسید:
«خب… اسمت چیه؟ نمیخوام موقع صدا کردنت بگم “اون دختره ی پررو”.»
شارلوت حتی پلک هم نزد. تنفرش از این مردِ از خود راضی، حالا به او شجاعتی میداد که خودش هم باور نمیکرد. با پوزخندی که دقیقاً کپیِ پوزخندِ جونگکوک بود، جواب داد:
«اسم خودت چیه، دلقک؟ قبل از اینکه اسم منو بپرسی، اول برو یاد بگیر چطور با یه آدم درست حرف بزنی.»
سکوتِ سنگینی در باشگاه حاکم شد. پسرانی که در حال تمرین بودند، ناخودآگاه کارشان را متوقف کردند. جونگکوک برای لحظهای ماتش برد. چشمانش از تعجب گشاد شد و بعد، خندهای کوتاه، خشک و ترسناک از گلویش خارج شد. او یک قدم دیگر جلو آمد، طوری که شارلوت مجبور شد سرش را کمی عقب ببرد تا فاصلهشان حفظ شود.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با انگشت اشاره، به آرامی چانهی شارلوت را گرفت و صورت او را کمی به بالا هدایت کرد. نگاهش طوری بود که انگار دارد یک کالا را بررسی میکند، نه یک انسان را.
زمزمه کرد: «دلقک؟ جالبه. تا حالا کسی جرئت نکرده بود اینطور با من حرف بزنه.»
سپس نگاهش را روی صورت شارلوت چرخاند و با صدایی که حالا سردتر و برندهتر شده بود، ادامه داد:
«اگه اسمی نداری که به دردِ باشگاه بخوره، خودم برات انتخاب میکنم. چون اینجا جای اسمهای فانتزی نیست.»
شارلوت چانهاش را با تندی از دست او بیرون کشید. «من به لقبِ تو نیازی ندارم!»
- ۸۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط